
بی شک همه از دیدن فیلم پدرخوانده لذت می برن و شاید گاهی هم دوست دارن خودشون هم جزو یکی از این گروه های مافیایی باشن . پدرخوانده رو که شروع می کنی به دیدن باید هر سه قسمت رو پشت سر هم ببینی و یه جا لذت ببری . تازه باید از اون روز به بعد زنگ گوشیت رو هم بزاری پدرخوانده تا نشون بدی که تا مغز استخونت نفوذ کرده و داری کم کم توی این دنیای سیسیلی غرق میشی .
بی شک این بازی بازیگرها هم هست که روی تو تاثیر می زاره . اونجاست که وقتی شب میری توی رخت خواب همش مواظبی که سر بریده ی اسب نداشتت کنارت نباشه . یا وقتی میری خرید مواظبی تا دارو دسته ی رقیب به تیر نبندنت . تنها هم که میشی خودت رو می زاری جای دن کورلئونه و سعی می کنی صداش رو تقلید کنی .اگرم بچه تر باشی که یه دار و دسته تشکیل می دی و میشی دن کورلئونه ی محل ، فقط خدا خودش رحم کنه ...
اما همه ی این ها در سایه ی مردی اتفاق افتاد که کمتر شناخته شده و کمتر دیده شده . نویسنده ای که داستانش شهرت بیشتری داره تا خودش . ماریو پوزو ، از اون یگانه نویس های زبر دست دنیاست . جدی می گم . ماریو پوزو دقیقا نقش دست های پشت پرده رو داره ، نیست ، اما حضورش حس میشه .
کافیه رمان آخرین پدر خوانده رو بخونید اونوقته که به قدرت قلم این نویسنده پی می برید . باور بفرمائید بنده بعد از خوندن این کتاب تا مدت ها ذهنم بین کلیه ی بلاد کفر ذکر شده در کتاب در حال رفت و آمد بود . اونقدر برای من این کتاب جالب بود که توصیه می کنم حتما بخونیدش . حتما ...
قراره بیوفتم . قراره این ترم یه درس سه واحدی رو بیوفتم
. فقط خدا خودش و بنده ی استادش بهم رحم کنه
...
از الان استرس گرفتم ...
گاهی آدم های ساعت ها حرف میزنن برای رسوندن یه مطلب ...
در صورتی که کافیه فقط یه نگاه عمیق بکنن...
گاه با خودم فکر می کردم که رنج برای مادر معنا نداره . اما امروز که صفحه ی ۲۰۷ رو تموم کردم و کتاب رو بستم فهمیدم قضیه یه چیز دیگه اس . گاهی قضیه یه رنج یا یه احساس گناه خواهد بود برای ابد . برای تمام عمر مادر . شاید الان هنوز هم نمی فهمم که دوریس لسینگ دقیقا چی از ذهن خواننده هاش می خواسته ، ولی الان در یه کمای دردناک به سر می برم توی یه رنجی که هیچ وقت متحمل نشده بودم .
با خودم فکر می کنم که شاید من هم یه بن بیچاره برای مادرم بودم . شاید گاهی من هم همون موجود کوچک و هابیت شکل بودم . شاید مادرم هم گاهی احساس گناه می کنه از وجود من از ذهن من . نمی دونم...
بی صبرانه دوست دارم دنیای بن رو هم بخونم ....
دلم گرفت از خودم از تمام لحظه ها بن بودنم ....
بدک نبود . برای یه آخر هفته ی آروم بد نبود . میشد با یه لیوان شیرکاکائوی داغ خورد و از رژه ی کلمات لذت برد . داستانی ساده با نگارشی ساده که شاید بشه گفت داستانی هوشمندانه تر از اون هم وجود داره .
یه داستان درباره ی همراهی دو فرد با عقاید متفاوت و دنیاهای گوناگون . البته باید بگم که من از این تم داستان ؤاک قضا و قدری و اربابش رو بیشتر دوست داشتم . چون خیلی ساده نبود و با فکری کامل و شناخت کافب از انسان نوشته شده بود .
زوربای یونانی هم جای فکر و تحمل رو داشت ، اما من دلم می خواد فیلمش رو با بازی آنتونی کوئین ببینم . قطعا فیلمش جای تعمل بیشتری داره ، اونم با بازی آنتونی کوئین ....
هیس ، فعلا بغض چنگ انداخته توی گلوم ول کن نیست .
همون اول که اکران شد خیلی دوست داشتم هیس رو ببینم اما مشغله ی کاری و درسی دیگه محلت نداد . تا این که امروز تونستم ببینم . بغض کردم و بیصدا گریه کردم . دلم گرفت . چیزی نمی تونم بگم فقط دلم می خواد فریاد بزنم . همین